دوستم داشته باش باد ها دلتنگند ، دستها بیهوده ، چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش شهرها می لرزند ، برگها می سوزند ، یادها میکندند
دوستم داشته باشباز شو تا پرواز ، سبز باش تا آواز ، آشتی کن با رنگ
دوستم داشته باش سیب ها خشکیده ، یاسها پوسیده ، شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش ابرها در راه اند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهن
دوستت خواهم داشت بیشتر از باران ، گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ، ناب تر ... روشن تر ... بارور خواهم شد
دوستم داشته باش برگ را باور کن ، آفتابی تر شو ، باغ را از بَر کن
دوستم داشته باش ابرها در راه اند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهن
خواب دیدم در خواب ، آب آبی تر بود ، روز پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم از تو رود از تب می سوخت ، نور گیسومی بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باشابرها در راه اند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهن
|+|
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 14:29  توسط سامان
|
about me
من سامی (سامان) در این عکس 4 ساله هستم که در رشت ، در خیابان لاکانی زندگی می کردم ولی الان 20 ساله شدم و در بلوار معلّم زندگی می کنم و چون علاقه ی زیادی به ریاضی داشتم رشته ی ریاضی فیزیک رو انتخاب کردم و الان "دانشجوی مهندسی عمران ، دانشگاه آزاد ، واحد انزلی ، ساله اول دانشگاه" مشغول به تحصیل هستم